I am so tired ....   

 

I'm so tired of being here 
Suppressed by all my childish fears 
And if you have to leave 
I wish that you would just leave 
'Cause your presence still lingers here 
And it won't leave me alone 

These wounds won't seem to heal 
This pain is just too real 
There's just too much that time cannot erase 

When you cried I'd wipe away all of your tears 
When you'd scream I'd fight away all of your fears 
And I held your hand through all of these years 
But you still have 
All of me 

You used to captivate me 
By your resonating life 
Now I'm bound by the life you've left behind 
Your face it haunts 
My once pleasant dreams 
Your voice it chased away 
All the sanity in me 

I've tried so hard to tell myself that you're gone 
But though you're still with me 
   

.......................I've been alone all along 

http://www.youtube.com/watch?v=n5LJWG-sQys&feature=fvst 

یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ - گندمک

   من از اون آسمون آبی می خوام ...   

   

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شبهای مهتابی می خوام

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یک حباب بدم......

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ - گندمک

   یلدا...   

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

شب یلدا مبارک با د

 


With all my pains, there is still the hope of recovery...
Like the eve of Yalda, there will finally be an end...
(Sa'adi, Iranian poet 13th Century)


سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ - گندمک

   من یک انسانم.....   

 

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور

مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم،

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بدهبرای محو لبها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان،

سیاهم کند!

یک بیلچه،

تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک  تیغ بده؛

موهایم را از ته بتراشم

سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم

نخ و سوزن  هم بده،  

برای زبانم می خواهم

بدوزمش به سق

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی

مغزم را که شستم،

پهن کنم روی بند

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟

باید واقع بین بود!

صدا خفه کنهم اگر گیر آوردی بگیرمی خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب ف/ا/ح/ش/ه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشا د،

فحش و تحقیر تقدیمم می کنند!

تو را به خدا

اگر جایی دیدی"حقی"می فروختند

برایم بخر

تا در غذا بریزم

ترجیح  می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم  یک پلاکارد بخر

به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم

و رویش با حروف درشت بنویسم:

"من یک انسانم".

"من هنوز یک انسانم"

"من هر روز یک انسانم"

غاده السمان شاعر سوری
سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ - گندمک

   هنوزم.................   

 
خسته از همه روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت میگیرم

عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه 
که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان 

شبیه مشروب دستشان لبریز است 

خوشحالشان میشوم ...

آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم 

دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که 

در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت

به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم ...

شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است

که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد 

می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود 

دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند 

و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند ....

برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد 

برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که 

در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و 

دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت 

برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند 

و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند

یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش 

دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش ...

که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت 

و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم 

دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزدی 

آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد 

برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم

زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان 

به تمام الگانس ها پز میدادیم 

برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم 

تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند

....

هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را 

با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج 

هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،

درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،

قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم 

هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم 

....

هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم 

تا شب هایی که اعصابش /سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد : 

" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ " 

هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد ....

هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود 

میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر 

لذتش بر نیامده 

...

باید رفتنم را به عقب بیندازم ....

من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند

هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد 

هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد 

هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای 

داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند 

آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم 

دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم .................................
 
هومن شریفی

 
جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ - گندمک